شاید بهتر باشد با چاه سخن گفت...در جایی که هر روز میشنوی و میبینی چیزهایی را که نباید.که اگر بگویی غیبت است و سیاهنمایی و تضعیف روحیۀ تلاش دیگران و البته خود.باید در پایان هر روز، بروی سر چاهی که در آن آب معنویت از درون زمین سَر برآورده بنشینی و راز دل بگویی.شاید که آن آب دل تو را و ذهن و خیال تو را و چشم و گوش تو را بشوید از آنچه که دیده و شنیده و دریافت کرده.شاید که جویی از آن آب ساخته شود و راهی برای تو بسازد به دریای بیکرانۀ ایمان.و آن بیکرانه تو را استوار میسازد در تلاش و تلاش و تلاش.و تلاشها چشم و گوش و ذهن تو را میبندند بر هر بدی، بر هر آنچه دوستش نمیداری، بر هر آنچه نادوستداشتنی است.اینجا
ایران است،اینجا تهران است، اینجا هوایش خاکستری است، زمینش یخبندان و دلهای مردمانش یخزده.
دست نوشته های یک م-شیمی...
ما را در سایت دست نوشته های یک م-شیمی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 92
تاريخ: سه
شنبه
29 فروردين
1402 ساعت: 13:57